تبليغاتX
چند خط کج

چند خط کج

XxXxXxXxXxXx Some Slant LineXxXxXxXxXxXx

وای بر من...

با خمی در قامت از این راه دشوار...

                                       که این سو دستها خشکیده،دل مرده،به ظاهر خنده ای بر لب

و گاهی حرفهای پیچ در پیچ... و هم هیچ...

و گه گاهی دو خط شعری...که گویای همه چیز است و خود ناچیز...

وای بر من!   وای بر من!

                                 گر تو آن گم کرده ام باشی....

که بس دور است بین ما..... که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل..

                 دلی گهواره ی عشقی...

                                    که چندی بیش نیست شاید...

                                                   و از بازیچه بودن سخت بیزار است...

     وای بر من... گر تو آن گم کرده ام باشی... که بس دور است بین ما...

                                            و عاشق گشتن و عاشق نمودن.... سخت دشوار است...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 19:59 توسط Amir Sadegh | 


فقر گرسنگی نیست

فقر گرسنگی نیست، عریانی هم نیست، فقر چیزی را نداشتن است ولی آن چیز پول نیست.... طلا نیست...

 فقر همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفته یک کتابفرشی می نشیند. فقر؛ تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند. فقر کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند.

فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود فقر همه جا سر می کشد.

 فقر شب را بدون غذا سر کردن نیست....فقر روز را بدون اندیشه سر کردن است...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 19:22 توسط Amir Sadegh | 


فصلی که "ما" بی تو "من" شد...

عیدی که واسه من فقط اسمش عیده

ولی واسه شما مبارک باشه امیدوارم ساله خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 17:49 توسط Amir Sadegh | 


...

بغل کن اضطراب لحظه هامو

بغل کن، بی تو آرامش ندارم

                                      نمیدونی چه ترسی داره دوریت

                                      نمیدونی چه سخته روزگارم

من از بس که دلم تنگه بریدم

یه عالم درد سنگینه تو سینم

                                     من اینجا تا دلت بخواد تنهام

                                     من اینجا تا دلت بخواد غمگینم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 13:1 توسط Amir Sadegh | 


محال...

تمام سال من بی تو ، پر از سوز زمستونه

صدای خنده رو هیچکس ، نمیشنوه از این خونه

تو رفتی و نگاهه من ، یه دریا درد و غم داره

یکی انگار توی سینش ، گل یاس داره میکاره

بی تو قلب جهنم هم ، مثل خونه واسم سرده

با اون حالی که تو رفتی ، محاله بازی برگرده...

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 12:26 توسط Amir Sadegh | 


قلب سرخ من...

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

شاید روزی نوشته هایم رابخوانی...

آنگاه که دیگر دیر شده و تو را پدربزرگ خطاب میکنند...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 13:3 توسط Amir Sadegh | 


همه چی به نفعه ماست

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر ای...ن اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 ساعت 12:53 توسط Amir Sadegh | 


نخست وزیر

زنان همیشه باعث پیشرفت شوهرانشان هستند باور ندارید مطلب زیر را بخوانید
نخست وزیری که علت پیشرفت خود را همسرش معرفی کرده است نقل کرده بود:


زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه ایی حق به جانب. ..
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 ساعت 17:10 توسط Amir Sadegh | 


لحظه ی خداحافظی

غم نگاه آخرت، تو لحظه ی خداحافظی....

گریه ی بی وقفه ی من، تو اون روزهای کاغذی...

قول داده بودیم ما به هم، که تن ندیم به روزگار...

چه بی دوام بود قول ما، جدا شدیم آخر کار....

تو حسرت نبودنت، من با خیالت هم خوشم....

با رفتنم از این دیار، آرزوهامو می کشم...

کوله بارم پر حسرت، تو دلم یه دنیا درده...

مثل آواره ای تنها، تو خیابونی که سرده...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 16:40 توسط Amir Sadegh | 


خیلی ممنون...

خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به
محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من "هیچ وقت ازت نمی گذرم"
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه
شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون
ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ساعت 20:4 توسط Amir Sadegh |